معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٨ - روزنوشت (٣) - هدایتی ابوذر
روزنوشت (٣)
هدایتی ابوذر
٢ دی ٩٠
روی نیمکت پارک نشسته بودم که آقای سن و سال داری آمد کنارم نشست و گفت: «من از ته پارک که میآمدم، داشتم به شما نگاه میکردم. با خودم قرار گذاشتم و گفتم اگر این آقا سیگاری نبود، سیگار میکشم.»
من فکر کردم با خودش این قرار را هم گذاشته، که اگر من سیگاری بودم، سیگار نکشد. برای همین دروغی مصلحتی گفتم، بلکه به سلامتی خودش و اقتصاد خانوادهاش کمک کنم؛ گفتم: «اتفاقاً سیگاری هستم.»
مرد پاکت سیگارش را درآورد و گفت: «حالا واجب شد با هم سیگار بکشیم؛ چون از همان جا که میآمدم، با خودم قرار گذاشتم اگر سیگاری بودید، شما را به یک سیگار دعوت کنم.»
٥ دی ٩٠
نویسندهی معروفی را توی خیابان دیدم. با هم چند قدمی راه رفتیم و حرف زدیم. لحظهی آخر که میخواستم از او جدا شوم، پرسیدم: «استاد اگر یک بار دیگر به دنیا بیایید، چهکار میکنید؟»
سری تکان داد و گفت: «اشتباههایم را تکرار نمیکنم.» و آهی کشید و گفت: «کمتر میخوابم و بیشتر کار میکنم، بیشتر کتاب میخوانم و کمتر کتاب چاپ میکنم، کمتر حرف میزنم و بیشتر مینویسم، کمتر دیگران را نقد میکنم و بیشتر از دیگران میخواهم که مرا نقد کنند، بیشتر سفر میروم و کمتر در خانه میمانم، همیشه لبخند میزنم و هیچوقت عصبانی نمیشوم، زود ازدواج میکنم و دیر بچهدار میشوم، اصلاً سیگار نمیکشم و ابداً غصهی چیزی را نمیخورم.»
٨ دی ٩٠
میگویند در روستایی، مردی بود که زمینی، باغی و گَلهای داشت؛ ولی نمیرفت سر زمین و باغش و کاری هم به گَلهاش نداشت. میگفت: «من حوصلهی این کارها را ندارم، تا کی باغبانی؟ تا کی کشاورزی؟ تا کی دنبال گوسفند بدوم و به خاطر پیالهای شیر، صبحم را شب کنم؟» برای همین روزی تصمیم گرفت، کلنگی روی دوشش بیندازد و برود سمت کوههای اطراف آبادی؛ جایی که بعضیها میگفتند پر از گنج است. میگفت: «آدم باید یکشبه، ره صدساله را برود. با کاشتن خیار و گوجه و چیدن سیب و انار که آدم به جایی نمیرسد.» میگفت: «آدم باید آن دور دورها را ببیند.»
بالأخره روز سرنوشت رسید. مرد صبح زود، با کلنگش رفت تو کوه و کمر، و غروب که شد، دیگر برنگشت. بعضیها هم رفتند دنبالش؛ ولی هیچ رد و نشانی از او پیدا نکردند. از آن سال به بعد، هر کس میخواهد از روستا برود شهر یا یکشبه ره صدساله را طی کند، پیرمردهای آبادی، قصهی مرد کوهی را برایش تعریف میکنند که به چه هوایی رفت کوه و به چه خیالی تو کوه، کلنگ زد و عاقبت به چه بلایی گرفتار شد، که حتی جنازهاش هم خاک نشد و گم و گور شد، انگار که اصلاً به دنیا نیامده بود.
١٠ دی ٩٠
دیروز کتابی به مناسبت تولد دوستم خریدم و به او هدیه دادم. همیشه به مناسبتهای جورواجور برای خودش و خانوادهاش کتاب میخرم. امروز همسر دوستم، به همسرم زنگ زد و بعد از کلی معذرتخواهی گفته: «به شوهرت بگو دیگر برای ما کتاب هدیه نیاورد. آخر اخلاق پسرم خیلی خراب شده. راستش هر چی به او پول میدهیم که تو مدرسه، ساندویچی، نوشابهای، چیپسی بخرد، نمیخرد. پولهایش را جمع میکند و میرود کتاب میخرد. الآن از پارسال تا امسال، چند کیلو لاغر شده.»
١٣ دی ٩٠
تو تاکسی نشسته بودم که دو تا دانشآموز دبیرستانی داشتند با هم حرف میزدند و از تقلبشان سر امتحان ریاضی میگفتند.
اولی گفت: «بابا، این آقای سلیمانی خیلی مرد است.»
دومی گفت: «خدایی من که مریدش شدم.»
اولی گفت: «دید ما داریم تقلب میکنیم ها، ولی هیچی نگفت!»
دومی گفت: «بیا ما هم کم نگذاریم و برایش روز معلم کادوی توپی بخریم.»
١٨ دی ٩٠
تابستان امسال رفته بودم به یک روستا. پیرمردی مرا به یک استکان چای دعوت کرد، بعد حیوانهایش را نشانم داد و از حال و احوال هر یک، چیزهایی گفت. بعد هم گفت که همهی حیوانها در کنار هم با صلح و صفا زندگی میکنند. پرندهای را نشانم داد که روی اسبی نشسته بود؛ ولی اسب کاری به کارش نداشت. سگی را نشان داد که نشسته بود در سایه و مرغها را میدید که دورش میپلکیدند و کاری به کار مرغها نداشت. گاوی را نشان داد که یونجه میخورد و آن طرفتر هم گوسفندی را نشانم داد که نزدیک گاو ایستاده بود و مشغول برهاش بود. چایام که تمام شد، گفت پاشو برو دوری بزن و از نزدیک آنها را ببین. وقتی نزدیکشان رفتم، همهیشان تکانی خوردند، جایشان را عوض کردند، از من فاصله گرفتند و زیرچشمی مرا پاییدند. پیرمرد گفت: «ما آدمها، هم مزاحم همدیگریم، هم مزاحم حیوانها.»
٢٢ دی ٩٠
مادرِ مادربزرگم صد سالی داشت. پیرزن کارش این بود که رو به قبله، روی سجاده بنشیند و برای تکتک مردهها فاتحه بخواند. این اواخر آلزایمر گرفته بود و اسم مردهها یادش نمیماند. برای همین هم، یک دفتر برایش خریدند و هر کسی، اسم هر مردهای را که میشناخت و نمیشناخت، در آن دفتر نوشت. یک دفتر چهلبرگ، پر از اسم مردهها شد. پیرزن سواد نداشت. برای همین به هر اسمی که میرسید، یک لوبیا روی اسم طرف میگذاشت و وقتی فاتحهاش تمام میشد، باز روی اسم مردهی بعدی، لوبیا میگذاشت و فاتحهی بعدی را میخواند. همیشه میگفت: «مردهها چشمشان به این فاتحههاست. نباید منتظرشان گذاشت.»
٢٥ دی ٩٠
همسرم به تلفن همراهم زنگ زد و بیسلام و احوالپرسی گفت: «دیدی چی شد؟» گفتم: «چی شد؟» گفت: «آقا سماوات زن گرفته.» گفتم: «خُب، مبارکش باشد!» که کاش این را نمیگفتم. همسرم گفت: «همهی شما مردها بیوفایید. زنِ طفلِ معصومش، دو ماه هم نیست که مرحوم شده، مبارکش باشد؟ الهی به تیر غیب گرفتار شود که اینقدر صبر نداشت که کفن زنش خشک شود، بعد برود زن بگیرد.»
به خاطر همان تبریک ساده- که از دهنم پرید- همسرم سه روز پا توی آشپزخانه نگذاشت و من سه روز و سه شب، نان و پنیر خوردم و یکی از بزرگترین درسهای زندگیام را یاد گرفتم.
٣٠ دی ٩٠
چند تا پسربچه، چند روزی است کارشان این شده که بعد از ظهرها، زنگِ در خانهی ما را بزنند و در بروند. همسرم که میخواهد چرتی بزند، کفری شده و از من خواسته که بروم بچههای مردم را گوشمالی بدهم. من هم که میدانم گفتن من فایدهای ندارد (چون خودم که بچه بودم، از این کارها زیاد کرده بودم»، برای اینکه هم بچهها بازیشان را بکنند و هم همسرم، خواب راحتی داشته باشد، فیوز را زدم و برق را قطع کردم.